ذبيح الله صفا

1373

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

يافت و بنابراين ، خلاف قول نصرآبادى ، لاهورى نيست . پدرش منصب ديوانى داشت و پس از وى پسرانش خدمت دولتى را در پادشاهى اورنگ زيب عالمگير ( 1069 - 1118 ) رها نكردند و خود محمد افضل چنان كه از كارهايش برمىآيد مدتها بعد از آن پادشاه خدمت دولتى را ادامه مىداد . وى در بدايت جوانى بكسب علم و ادب و تمرين نظم و نثر پارسى پرداخت . در آغاز كار نزد منعم حكاك شيرازى « 1 » ادب مىآموخت و سپس با ناصر على سرهندى ( م 1108 ه ) طرح مودت ريخت و صحبت و شاگردى شيخ محمد على ماهر اكبرآبادى مخاطب به « مريد خان » « 2 » و موسوى خان فطرت « 3 » اختيار نمود . خوشگو صاحب سفينهء خوشگو از شاگردان و ارادتمندان او بود و شرح

--> ( 1 ) - وى از شيراز بهند رفت و در اكبرآباد اقامت گزيد و همانجا در دوران پادشاهى عالمگير بدرود حيات گفت ( روز روشن ، ص 773 ) . ( 2 ) - ماهر از هندوزادگانى بود كه اسلام پذيرفت و از خدمت كليم كاشانى و قدسى مشهدى بهره‌ها برگرفت و در شمار ملازمان داراشكوه ( كشته در 1069 ) درآمد و بعد ازو چندى در عهد اورنگ زيب به خدمت ادامه داد و بسال 1089 بدرود حيات گفت . ازوست : زاهد ما گر حريف باده و ساغر شود * زهد خشك و سردش از يك جام گرم و تر شود ( روز روشن ، ص 705 - 706 ) ( 3 ) - ميرزا معز فطرت مخاطب به « موسوى خان » دخترزادهء مير محمد زمان مشهدى و پسر ميرزا فخراى قمى از سادات موسوى قم بود كه پس از كسب علم و ادب در سال 1082 بهند رفت و در دستگاه اورنگ زيب ارج و پايه يافت . در خيالبندى مبالغه مىكند و مضمون‌آفرينى خوش‌بيانست ، ازوست : زهى از شور سودايت نمكدان كاسهء سرها * ز شوق ديدن روى تو احول چشم ساغرها حديثى گفتم از بيمارى شوق تو بنويسم * چو نبض خسته آمد در تپيدن تار مسطرها بطفلى جنبش گهواره‌اش بود از رم آهو * ز شوخى كى تواند خفت در آغوش بسترها ز بس خون شكايت مىچكد از نامهء شوقم * نگارينست چون دست بتان بال كبوترها هنرور از كمال خويش دايم در خطر باشد * صدف را مىدهد كشتى بطوفان آب گوهرها ( بنگريد به بهارستان سخن ص 619 - 622 )